شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۷ بغض
  • ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ دوست

آخرین نظرات

پیوندها

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

نفسم حبس شده

می دانم الان است که گوشی زنگ بخورد و کسی پشت خط روبروی آقا ایستاده

اذان مغرب است به افق امام رضا...

انگار ثانیه ها کش آمده 

آرام و قرار ندارم

مدام به گوشی ام نگاه میکنم

فایده ندارد

نمی توانم

اصلا جواب نمی دهم

شاید فردا وقت بهتری باشد

میان این فکرهاست که زنگ میزند یار مهربانم!

و من که مصمم بودم که جواب ندهم به سرعت میدوم سمت گوشی و جواب میدهم

صدای حرم میپیچد توی سرم

نمی فهمم چه میگوید 

فقط چیزهایی میشنوم و چیزهایی هم جواب میدهم!

میگوید باب الجواد است...

این را که میگوید بی صدا پشت خط زار میزنم و 

او نمی داند...

پ.ن1:زیارتتان قبول

پ.ن2: این ها را همان روزها روی برگه های سفید نمدار نوشته ام و فقط اینجا ثبت شان میکنم با کمی تاخیر...

پ.ن3:سخت محتاج دعایم...


شکسته بال
۱۱ آبان ۹۳ ، ۰۷:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

چشم دوخته­ ام به گوشی­ ام...

منتظر پیامیم که خیالم راحت شود که...

"راه افتادیم..."

و این پیامی است که آب پاکی روی دلم می­ریزد!

و تازه باورم شده که جا مانده­ ام

و بدتر از همه احساس دردناکی که به بغض گلویم چنگ می­زند تا بیش­تر و بیش­تر هق هق کنم و بغض چندین و چندماهه را حالا بشکنم

چندساعتی با این حال می­گذرد

اما دیگر تاب نمی­ آورم، گوشی را برمی­دارم و به هفت­ تایی­شان پیام می­دهم

هرکسی از طن خود شد یار من...

یکی با فلسفه جواب می­دهد، یکی به گرمی دوستی­مان، یکی از دلتنگی می­گوید و جای خالی من، یکی زیبا آرزویی می کند:"ان شاءالله با هم کربلا..." و همراه همیشگی چندماه گذشته ­ام نگران است...

و من از همه­ شان دل نگران­ تر

حالا احساس می­کنم از این هفت نفر که هیچ، از همه دنیا جا مانده­ ام، حتی از کسانی که نرفته ­اند با آنها و کنار منند

نگاهشان می­کنم حس می­کنم چقدر خوشبختند و من چقدر جامانده و حسرت زده...

احساس دو طرفه بود و همه آنها هم نگران من شدند و من بیخیال ارتباطات روز!

گوشی را کنار گذاشتم و کتاب دست گرفتم

اما به دو خط نرسیده همه چیز جلوی چشمانم رژه می­رود و خاطرات بار آخر "زجرم" می­دهد...

روز خودش را لاک ­پشتی به شب می­رساند

و من لاک پشتی راهی هیئت می­شوم

مداح فریاد می­زند:"کربلا...کربلا...کربلا..."

و من فقط زار میزنم "یا علی بن موسی الرضا..."

می­دانم

میدانم نامه کربلای من دست ضامن آهوست...

حواسم که جمع مداح می­شود از 6 ماهه اباعبدالله می­خواند:

آب بیارید علی اصغر (ع) داره میمیره...

چشمانم را می­بندم، در حرم می­دوم تا سقاخانه صحن انقلاب، لیوانی برمی­دارم، پرازآب می­شود، میخواهم بدوم اما...

کمی صبر می­کنم به آب که نگاه می­کنم  فکر می­کنم چطور از اینجا تا کربلا...

لیوان از دستم رها می­شود و آب نقش زمین...

ناله­ های حسین حسین مداح چشمانم را باز می­کند و من هنوز میان هیئتم...

دلم می­سوزد و سر بلند می­کنم رو به آسمان بالای سقف این خانه...

چشمم روی بنر روی دیوار می­ ایستد

نور چراغ اتاق تهی خانه درست افتاده روی این بنر و بین الحرمین می­درخشد در این نور کم...

تصویر کربلاهم دیدن دارد...

-همان بنر است عکس بالا-

هرچه اینور و آنور می­کنم خوابم نمی­برد یا شاید اشک نمی­گذارد بخوابم

نوحه­ ای میگذارم و چشمانم را می­بندم

انگار صدای هق هق های بلندم را کسی نمیشنود یا من بیخیال دیگران شده ­ام

از صحن کوثر وارد می­شوم، می­دوم تا صحن آزادی، سلام می­دهم و از حوض رد می­شوم

درست جلوی فرش­ها، خودم را روی زمین رها می­کنم

باورم نمی­شود این منم؟

چشمانم را باز می­کنم و توی اتاقم

روبرویم تصویر گنبد طلا دوری را به رخ دلم می­کشد و من میمانم و هق هق و بالشم...

به خودم می­گویم قوی باش و خودت را بساز... ان شاءالله به همین زودی­ها

این بار با کمی آرامش چشمانم را می­بندم

هوای حرم دیوانه ­ام کرده...

این بار از طاق نقاره­ خانه می­دوم تا پشت سقاخانه

انگار که کسی دنبالم کرده باشد، خودم را پشت حریم امن سقاخانه قایم می­کنم

به ساعت نگاه می­کنم

درست همین الان است

چشمانم را می­دوزم به پنجره فولاد و  سقانه خانه و گنبد طلا و ...

این بار خوابم می­برد توی صحن انقلاب... 

پ.ن1: همه رفقا حرمند، حرم آقا امام رضا(ع)، دعا میکنند برای همه دلسوخته ها، مطمئنم...

پ.ن2:دلم برایشان از همین روز دومی تنگ شده...

پ.ن3:گاهی خدا نعمت ها را بدجوری به رخ آدم میکشد که قدر بدانیم، یکی از نعمت های بی شمار الهی را و یکی از این نعمت ها، دوستان زلالتر از آبی است که بی نهایت دوستشان دارم...

پ.ن4: منتظرم تا بیایید دوباره در آغوش تک تکتان پرواز کنم و با اعماق وجودم عطر حریم یار را استشمام کنم و فراموش کنم غمهای دون دنیا را...

پ.ن5: و مثل همیشه دعایم کنید...

شکسته بال
۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۹:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر