شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۷ بغض
  • ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ دوست

آخرین نظرات

پیوندها

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

اولین مکان می شود آغوش رودی وحشی

و اولین چیزی که به چشم می خورد 

نماد کشتی به گل گرفته ایران

نمادی که آن سوی آبها خودنمایی میکند 

و مسجدی که جمعی عاشق بنایش کردند در آن سوی این آب وحشی

همان ابتدای راه یکی از همسفرانم می پرسد کربلا کدام طرف است؟

و همه مان هراسان سر می چرخانیم و یک هو می زنیم زیر گریه

راوی دانشگاه فرهنگیان از راه می رسد و توضیح می دهد

ادامه می دهیم به این راه خاکی

چشمم که به این تابلو می خورد گمشده ام را آرزو میکنم...

دست هم را گرفته ایم ، 

من و همان همسفر

داریم قدم به پل های معلق میگذاریم که ...

یکی از خادمان اروندکنار ایستاده درست مقابل ورودی پل ها

تیپش شهدایی بود، جبهه ای

به ما میگوید :

خوش اومدین

و لبخند می زند

و هر دو می زنیم زیر گریه و های های بغضمان را هوار میکنیم روی آن پل های معلق

همهمه کسانی که برای تلو تلو خوردن روی پل هیاهو کرده اند

به احترام اشک ها و هق هق های ما آرام میگیرد

از پل ها که رد میشویم یادمان شهدای گمنام بدجوری خودنمایی میکند

اولین مزار شهید گمنامی که امسال زیارت میکنیم

حتما اول از همه تشکر میکنم که راهی سرزمینشان شدم

که دعوتم کردند

با دو همسفر عزیزم میرویم آن ته تهای یادمان 

چند تا جوان عاشق شهدا محیای پذیرایی از کاروان شان می شوند

دمی گذاشته اند برای ما

می نشینیم همانجا

همه با همیم اما همه خلوت کرده ایم

همدیگر را نمیبینیم

سر که بلند می کنیم وقت رفتن شده

وقت وداع با آن آب های پاک

می رویم آن طرف که دستی به آب بزنیم

ولی خادمان مهربان نمی گذارند

همان جا می ایستیم و چشم میبندیم

تا صدای این رود وحشی در ذهنمان بماند

چشم هایت را با من ببند

میشنوی نه؟

صدای شهدا در این آب به گوش می رسد

و صدای موجها...


پ.ن: سوغاتی جنوب دارد خفه ام میکند...برای شفا محتاج دعایم...

شکسته بال
۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

گم شدم

توی احساس های نامفهوم

امان از این احساس ها ...

اسم های متفاوتی دارند و هربار با یک چهره به دل بنده هجوم می آورند

-می توانی بنده را من تفسیر کنی یا بنده خدا، کدامش دلنشین است؟-

گاهی حسابی بین این احساس ها گم می شوم

مث امشب ...

امشب گم شدم و دست دوستان بهتر از آبم را هم گرفته ام و...

بردمشان تا ته گم شدن

یکی اشکش درآمد و رفت...

یکی آنقدر ماند که خوابش برد...

یکی چندین ساعت مانده بود حسابی گم شده بود و رفت...

یکی هم صدایش که کردم بهشت قم بود

خود خود حرم

و برایم دعا خواند و رفت...

چقدر بین اینهمه رفتن ها هم گم شدم

و بی خوابی به سرم زده

مثل آن وقت ها که عاشق شهدا شدم

عاشق شهید برونسی و مادرش...

یعنی این احساس که مرا و رفقا را گم کرده بود عشق است؟

عشق به چه اش را هنوز نفهمیده ایم

من و رفقا

اما دلم بی قرار چیزهایی است

تشنه ام ... تشنه صقا خانه حرم رضوی...

دلم گنبد طلا می خواهد


و بعدش بی قرار تشنگی می شوم

عطش می شود وقتی یادم می افتد دلم یک بام و دو هوای کربلا را می خواهد

بین الحرمین است دیگر هوایی ات میکند ...

چقد دلم برای شبستان و ایوان آینه حضرت معصومه -سلام الله علیها- تنگ می شود

چقد دلم زیارت مادر می خواهد اصلا...

بی نشانی اش بی قرار ترم ! می کند

می خواهم پرهای خیالم را ببندم و خوش خیالی کنم که شکسته بال نیستم

دلم می لرزد از هوای جنوب و بی لیاقتی امسال...

هومممممم

نکند تو هم گم شده ای رفیق؟

پ.ن: دعا کنید پیدا شویم همگی...



شکسته بال
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۵:۱۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر