شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۷ بغض
  • ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ دوست

آخرین نظرات

پیوندها

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دلم تنگه....

وقتی حس می کنم چیزی را از دست می دهم

مثل پرنده های تازه اسیر سده در قفس 

آنقدر به در و دیوار می کوبم تا آن چیز که خیلی مهم است

را از دست ندهم

اما گاهی این احساسات لعنتی 

-واژه ای جز این نیافتم که لیاقت این احساس ها را داشته باشد-

همه چیز را خراب می کند

هم زخم بالهای شکسته خودم را تازه می کنم

و هم شاید بالهای دیگران را زخمی

و گاهی هم برای همیشه از دستش می دهم

درست مثل دوستانی که هیچکدامشان را ندارم

حتی اخرینشان هم از این همه تقلی خسته شد و ...

آری رفت...

نمی دانم حکمت خدا چیست 

و در پی فهمیدن چرایش هم نیستم

کار خدا چون و چرا ندارد!

فقط دوستشان دارم و دلم برای تک تک شان تنگ شده

حالا که می نویسم دلم بیشتر تنگ می شود 

شاید چون می دانم هیچکدامشان مرا نمی خوانند

و بغض می کنم از این ماجرای تلخ

که آخر این چند سال دانشجویی و آن دوستان دریایی

باز هم شد جدایی...

پ.ن1:دوستانی که در این دوران داشته ام خیلی طلا بودند برای همین ناراحتم از نبودنشان...

پ.ن2:فک کنم ناراحتی ام زیاد کش دار شد دوست خوبی از من رنجید و چند روزیست به من بی محبت شده، بدجوری دلم برایش تنگ شده، هر دویمان را دعا کنید.

شکسته بال
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

اینجا شوری به پاست

جایی که شوق آرزوی فطری را در تو زنده می کند

پیرمردی خسته دل با بلندگویش نزد فرزند خود شوری به پا کرده است:

صدای ضجه های مادری تو را تا اعماق مرگ می کشاند 

و فریادهای پدری زمین را نیز می لرزاند چه رسد به دل سنگ من!

خوب که نگاه کنی سر یک نفر شلوغ است تقریبا همه به نزد او می روند و اکثرا هم درد و دل می کنند

دختران و پسران جوان اردات بیشتری به او دارند 

شاید چون هم دوره خودشان است

اینجا همه چیز رنگی است ؛ خیلی رنگی

درست مثل نقش رنگین کمان بالای سرت 

رنگن کمان اول مرداد!

نوای آن بلندگوی خسته و کمی قدم زدن در بین زنده دلان دیروز دلتنگت می کند

آره اینجا وسط شهر است

اما به اینجا که می رسی دیگر ابایی از دیده شدن چشمهای خیست نداری

و شاید اگر تو هم به اینجا بیایی نگران چادر خاکی نمی شوی 

درست مثل شلمچه که بوی چادر خاکی میدهد!

زیارت ارباب می خوانم که

همان پیرمرد نزدیک می شود

اول فک می کنم که مسیرش این طرفی است

اما نه انگار دارد به سمت من می آید

قلبم تاپ و تاپ می کند نمی دانم چرا

درست رو به روی من است

دستش می لرزد وقتی آن را بالای سرم رو به آسمان نگه داشته است

فقط می گوید من را هم دعا کن 

چند ثانیه می ایستد شاید برای شنیدن جواب من 

اما نه بی آنکه منتظر جوابی باشد برمی گردد

این بار های های می بارم

و چند دقیقه بعد

پیرمرد خسته تر از قبل بلندگویش را روی دوش می گذارد و چند قدمی آن طرف تر بارش را به موتورش تحمیل می کند

با عزیزش خداحافظی می کند و به سمت موتورش می رود

در حال رفتن است که نزد عزیزش می روم

وقتی که بالای سرش می رسم شوکه می شوم 

حتی صدای تپش های قلبم را می شنوم

یک نگاهم به پیرمرد است و یاد هق هق هایش آتش به دلم می زند

و یک نگاهم به کلماتی که در برابر چشمم خود نمایی می کند و کوچکیم را به رخ می کشد

پاهایم دیگر تاب ایستادن ندارد

پیرمرد می رود با موتور و بلندگویش

و من زانو می زنم در برابر این قهرمان 

تنها می گویم

شهید گمنام سلام

پ.ن1: قلب شهر ما درست در مزار شهدایش می تپد!

پ.ن2: آن نفری که سرش از بقیه شلوغ تر بود شهید مدافع حرم بود؛ کسی که بین الحرمین را از بقیع تا کربلا می دانست! این جمله را بر مزارش نصب کرده اند، شهید مهدی نوروزی

پ.ن3: تجربه عجیبی بود این توفیق اجباری!

شکسته بال
۰۶ مرداد ۹۴ ، ۰۶:۴۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر