شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۷ بغض
  • ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ دوست

آخرین نظرات

پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

چند وقتی است که اینجا را به امان خدا رها کرده ام و نمی نویسم

بارها نوشتم و پاک کردم

من واژه ای در توصیف این همه عظمت نیافته ام 

در این مدت که نبوده ام مسافر شدم

مسافر سرزمینی که آسمانش به عرش خدا نزدیک تر است

مسافر سرزمینی که از هشتاد کیلومتری آن همسفرانم عمودها را می شمردند

همچون کودکانی که در دبستان تازه شمردن می آموزند

و من نیز...

و اتوبوس انگار پیش نمی رفت!

بیماری توانم را گرفته بود و خواب چشمانم را....

صدای گریه شان بیدارم کرد

همسفرانم را میگویم

آخرین ستون ها بود برای ورود به سرزمین ارباب

آری من ! من وارد کربلا شدم...

سرزمینی که واقعا عرشش به آسمان نزدیک تر است 

احساس میکنی دستانت را که بلند کنی دستانت در دست خدا ست 

خیلی ها را دعا کردم اما امیدوارم آقای کرم و مهربانی به دعاکننده نگاه نکند و به قلب های پاک دعا شونده ها بنگرد

ان شاءالله

پ.ن 1: می نویسم هنوز مهلتی می خواهم، تاب نوشتن ندارم، می سوزم هر بار که شروع به نوشتنشان میکنم...

پ.ن2: فردا مسافر بهشت قم هستم و نایب الزیاره هستم از جانب همه کسانی که لایقم یادشان باشم و واسطه حاجاتشان...

شکسته بال
۱۱ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
به جایی رسیدم که هیچ جا برای رفتن ندارم، یعنی هیچ جا آرامشی نیست 
به جایی رسیدم که هیچ شونه یی برای سنگینی سرم ندارم، شونه یی که بی منت و کلک فقط تکیه باشد
به جایی رسیدم که بالشم هم از هق هق هایم خسته شده
به جایی رسیدم که از دنیا نا امید شدم و راهی برای آرامش نمیبینم
همه دنیا غریبه است انگار
شاید هم من برای دنیا غریبه ...
امروز را ب وبگردی گذراندم تا سر چشمهایم را گرم کنم و سردی اشک را به رخ گونه هایم نکشند
به وب دوستها و آشناها نمی رفتم
نمی خواستم آشنایی ببینم
توی یکی از وبها سر از وب آشنایی در آوردم
و نوای وبلاگش تمام اشکهایی راکه تمام روز با بدبختی سرشان را گرم کرده بودم جاری کرد
چقدر تلخ است غم این دنیا و چقدر تلخ تر است که نمی توانم طبیعت لعنتی را از خودم جدا کنم
و چقدر از همه اینها تلخ تر و دردناک تر است وقتی میدانی غم دنیا و طبیعتت دارد ابدیتت را به آتش می کشد...
و این دل تنها چیزی که تمنایش را دارد
"دعا"ست 
آن هم دعای مخصوص تا شاید فرجی شود و آقا گوشه نگاهی کنند و دستی به دلم بکشند و آدم شوم
و بتوانم با غمهای دنیا کنار بیایم
از همه چی که خسته می شوم
چشم هایم را می بندم
دلم پر می کشد تا بست نواب صفوی
از بست نواب صفوی دور می زنم
از صحن کوثر وارد می شوم
از آنجا می روم بست نواب صفوی
به صحن آزادی که نزدیک می شوم قلبم تند تر می زند
چشم هایم بارانی می شوند
می روم توی صحن آزادی
سلام می دهم به آقا
از در سمت راست می روم زیر طاق نقاره خانه ها 
به بالا نگاه می کنم
انقدر سرم را بالا گرفته ام که نزدیک است از پشت زمین بخورم
صدای نقاره ها بهترین صدای این دنیاست
وارد صحن انقلاب که می شوم می روم سمت کلانتری
از پله ها که بالا می روم
یک ترسی توی دلم است
نکند پلیس های حرم دعوایم کنند
به بالا که می رسم آرام و با اعتماد بنفس
از جلوی رئیس کلانتری رد می شوم
انگار عادت دارد به این رفت و آمدها
یکهو یک خانم پلیس جلویم ظاهر می شود 
حتی نمی توانم توضیحی بدهم
خودش می گوید سلام که دادی زود برو پائین
چشمی می گویمو رو می گردانم سمت آقا
عجب منظره ای دارد از اینجا
گنبد طلا روبرویت است و پنجره فولاد و سقاخانه از بالا منظره ای بی نظیر دارد
راستی دیگر مثل بچگی ها توی حرم گم نمی شوم حتی توی خواب
چقدر شیرین است اینگونه خواب رفتن...
(عکس را خودم از آن بالا گرفتم)
پ.ن1:ان شاءالله به این زودیها همه حرم امام مهربانی ها طلبیده بشید و از ایوان کلانتری سلام بدهید به آقا
پ.ن2:خیلی دعایم کنید

شکسته بال
۲۱ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۸ نظر