شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۷ بغض
  • ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ دوست

آخرین نظرات

پیوندها

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرم امام رضا» ثبت شده است

گاهی دلت می گیرد بی آنکه بدانی چرا...

گاهی بغض گلویت را می فشارد بی آنکه بدانی چرا...

گاهی گریه می کنی ، ساعتها! بی آنکه بدانی چرا...

گاهی با خودت در آینه دعوا می کنی ، بی آنکه بدانی چرا...

گاهی خودت را در اتاق حبس می کنی، بی آنکه بدانی چرا...

گاهی دلت می خواهد از کسی متنفر شوی،

تا خراب کنی آوار غصه ات را سرش

و گاهی دلت از همان کس صاف می شود ، بی آنکه بدانی چرا...

گاهی بی امان دلت مأمنی را آرزو می کند، 

بی تاب حرم می شوی و امام رضا نمی طلبد، بی آنکه بدانی چرا...


پ.ن1: دلم خیلی حرم امام رئوف می خواهد...

پ.ن2: بر احوال پائیزی ام دعا کنید

شکسته بال
۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

نفسم حبس شده

می دانم الان است که گوشی زنگ بخورد و کسی پشت خط روبروی آقا ایستاده

اذان مغرب است به افق امام رضا...

انگار ثانیه ها کش آمده 

آرام و قرار ندارم

مدام به گوشی ام نگاه میکنم

فایده ندارد

نمی توانم

اصلا جواب نمی دهم

شاید فردا وقت بهتری باشد

میان این فکرهاست که زنگ میزند یار مهربانم!

و من که مصمم بودم که جواب ندهم به سرعت میدوم سمت گوشی و جواب میدهم

صدای حرم میپیچد توی سرم

نمی فهمم چه میگوید 

فقط چیزهایی میشنوم و چیزهایی هم جواب میدهم!

میگوید باب الجواد است...

این را که میگوید بی صدا پشت خط زار میزنم و 

او نمی داند...

پ.ن1:زیارتتان قبول

پ.ن2: این ها را همان روزها روی برگه های سفید نمدار نوشته ام و فقط اینجا ثبت شان میکنم با کمی تاخیر...

پ.ن3:سخت محتاج دعایم...


شکسته بال
۱۱ آبان ۹۳ ، ۰۷:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر
به جایی رسیدم که هیچ جا برای رفتن ندارم، یعنی هیچ جا آرامشی نیست 
به جایی رسیدم که هیچ شونه یی برای سنگینی سرم ندارم، شونه یی که بی منت و کلک فقط تکیه باشد
به جایی رسیدم که بالشم هم از هق هق هایم خسته شده
به جایی رسیدم که از دنیا نا امید شدم و راهی برای آرامش نمیبینم
همه دنیا غریبه است انگار
شاید هم من برای دنیا غریبه ...
امروز را ب وبگردی گذراندم تا سر چشمهایم را گرم کنم و سردی اشک را به رخ گونه هایم نکشند
به وب دوستها و آشناها نمی رفتم
نمی خواستم آشنایی ببینم
توی یکی از وبها سر از وب آشنایی در آوردم
و نوای وبلاگش تمام اشکهایی راکه تمام روز با بدبختی سرشان را گرم کرده بودم جاری کرد
چقدر تلخ است غم این دنیا و چقدر تلخ تر است که نمی توانم طبیعت لعنتی را از خودم جدا کنم
و چقدر از همه اینها تلخ تر و دردناک تر است وقتی میدانی غم دنیا و طبیعتت دارد ابدیتت را به آتش می کشد...
و این دل تنها چیزی که تمنایش را دارد
"دعا"ست 
آن هم دعای مخصوص تا شاید فرجی شود و آقا گوشه نگاهی کنند و دستی به دلم بکشند و آدم شوم
و بتوانم با غمهای دنیا کنار بیایم
از همه چی که خسته می شوم
چشم هایم را می بندم
دلم پر می کشد تا بست نواب صفوی
از بست نواب صفوی دور می زنم
از صحن کوثر وارد می شوم
از آنجا می روم بست نواب صفوی
به صحن آزادی که نزدیک می شوم قلبم تند تر می زند
چشم هایم بارانی می شوند
می روم توی صحن آزادی
سلام می دهم به آقا
از در سمت راست می روم زیر طاق نقاره خانه ها 
به بالا نگاه می کنم
انقدر سرم را بالا گرفته ام که نزدیک است از پشت زمین بخورم
صدای نقاره ها بهترین صدای این دنیاست
وارد صحن انقلاب که می شوم می روم سمت کلانتری
از پله ها که بالا می روم
یک ترسی توی دلم است
نکند پلیس های حرم دعوایم کنند
به بالا که می رسم آرام و با اعتماد بنفس
از جلوی رئیس کلانتری رد می شوم
انگار عادت دارد به این رفت و آمدها
یکهو یک خانم پلیس جلویم ظاهر می شود 
حتی نمی توانم توضیحی بدهم
خودش می گوید سلام که دادی زود برو پائین
چشمی می گویمو رو می گردانم سمت آقا
عجب منظره ای دارد از اینجا
گنبد طلا روبرویت است و پنجره فولاد و سقاخانه از بالا منظره ای بی نظیر دارد
راستی دیگر مثل بچگی ها توی حرم گم نمی شوم حتی توی خواب
چقدر شیرین است اینگونه خواب رفتن...
(عکس را خودم از آن بالا گرفتم)
پ.ن1:ان شاءالله به این زودیها همه حرم امام مهربانی ها طلبیده بشید و از ایوان کلانتری سلام بدهید به آقا
پ.ن2:خیلی دعایم کنید

شکسته بال
۲۱ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۵۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۸ نظر

دنبال دلیلم برای حالی که این چند شب داشتم

عزیزی می گفت حق داری اما اگر پیدا نمی کنی دلیلش را

به خود حضرت متوسل شو، جوابت را می دهد

خیلی خواستم اما جوابم را نداد

می دانم جواب را به دستم می دهد اما کاش توی همین شبها جوابش را می گرفتم 

تا می توانستم خدا را در آغوش بکشم و آرام آرام در آغوشش بگریم و او هم آرام آرام نوازشم کند

آرام آرام زار بزنم صد بند جوشن کبیرش را

پناه بگیرم زیر قرآن عظیمش

قسم بدهم به ارزشهای عالم که فقط پانزده تا هستن!

بِکَ یا الله ... بِمُحَمَّدٍ ... بِعلیٍّ ... بِفاطِمَةَ ... بِالحَسَنِ ... بِالحُسَین ِ ... بِعلیّ بنِ الحُسین ... بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ... بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ ... بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ ... بِعلیِّ بنِ مُوسی ... بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ... بِعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ ... بِالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ ... بِالحُجَّةِ.

و او آرام آرام در گوشم نجوا کند ، بخشیدم تو را...

به آخرش که می رسد، مداح فریاد می زند آقا کجایی؟! کجا قرآن بسر داری؟! کجا برای "ما" دعا می کنی؟! آقا کی می آیی؟!

کمی به اطرافم که نگاه می کنم

خیلی ها نشسته اند و حرف می زنند و می خندند

خیلی ها هول رفتنند

خیلی ها خوابند

خیلی ها مثل منند و بی معرفت! خشک شده اند...

فقط چند نفر! منتظرند

ای مداح! تو چه انتظاری داری که آقا بیاید...

ببخش آقا، بنویس برای تک تکمان:

"حر خواهد شد..."

بند 99 جوشن کبیر بودم 

همان خانم مهربان به من زنگ زد

همانی که توی صحن آزادی کلی حرف زدیم

همان جا بود و می گفت خیلی به یادت بوده ام

دلم شکست...

کاش منم کنارش بودم

کنار مهربانی که آقا امام رضا آنقدر دوستش داشته که بیمارش کرده تا از مشهد بیرون نرود

بماند آنجا و فقط توی بیمارستان مشهد درمان شود

توفیق اجباری!

همان شب می گفت این درد را دوست دارم

مرا همنشین آقا کرده

آنقدر دلم گرفته از عکس هایی که از غزه می بینم و بچه ها...!

حتی نمی توانم بنویسم ازشان

فقط نگاه می کنم و گریه می کنم

اما اینجا خوب حال تک تکمان را توصیف کرده

دعا کنیم برای سرنوشت این بچه های بی گناه و مادرانشان...

*عکس ها آنقدر دردناکند که بخاطر حال برخی از دوستان عکسی نمی گذارم*


پ.ن1: راستش می خواستم یک سری کارها را در دانشگاه  ببوسمو بگذارم کنار...!

اما نشد، حاجی نگذاشت، کاش فقط اجازه نمی داد، آتشم زد، احساس خاکستری دارم!

پ.ن2: دعا کنید درست تصمیم بگیریم، آقا روی تک تک مان حساب کرده، حسابش را به هم نریزیم...

پ.ن3: ان شاءالله به همین زودیها مهمان امام مهربانی ها شویم همه مان...

شکسته بال
۳۰ تیر ۹۳ ، ۱۴:۰۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ نظر
خدا ...
خدا ...
خدا ...
غریب است، بدجوری غریب
آنقدر گناه کرده ام که فاصله شده میان من و او!
آنقدر راه رفته ام در خلاف جریان او!
آنقدر گفت نه و گفتم بی خیال!
آنقدر گفت آری و من خواب بودم!
خواب غفلت!

بازهم دارم دورش می کنم
او جایی نرفته
نزدیک است، همیشه 
نزدیک تر از رگ گردن
خودش گفته
چشمانم را می بندم
همه چیزم را می دهم
دنیا، مال، پدر، مادر، خواهر، برادر، فامیل، دوست
همه چیز و همه کس را می دهم
حالا چقدر نزدیک است
چقدر ترس دارد ...
چشمانم را باز می کنم
فقط به دستانم نگاه می کنم
خالی ِ خالیست
نه! کمی بیشتر که نگاه می کنم، چیزهایی می بینم
گناه، گناه، گناه ...
خدایا چه کنم؟ کجا بروم؟ به چه کسی پناه ببرم؟ از کی کمک بخواهم؟ 
خدایـــــــ ـا...
امشب می آیم خدا،
می خواهم همه را ببخشم، همه کسانی که به من پشت کردند، بی مهری کردند، تهمت زدند، نامردی کردند، حقم را خوردند و ...
همه را می بخشم همه راااااااااا
خودت گفتی ببخش تا ببخشم
می بخشم تو می بخشی؟
خدااااا
آخر اگر مرا نبخشی بخششت را می خواهی چه کنی؟
تو بزرگی به اندازه بخششت
من کوچکم به اندازه گناه
گناه من در مقابل بخشش تو خیلی کم است
اگر این طور نبود که خدا نبودی
همه چیز تو بی نهایت است و من محدود 
مگر می شود گناه من محدود بیش از بخشش توی بی نهایت باشد؟؟؟؟
می دانم از توبه های من ناراحتی
از غلط کردن هایم بیزاری
اما خدایا
جز تو که را دارم؟
اصلا آمده ام خودمانی حرف بزنم
می خواهی برای من چکار کنی؟؟؟؟
می خواهی رهایم کنی؟؟؟؟
خدااااااا، پس چرا خواستی بیایم با تو حرف بزنم
خودت گفتی از من بخواه ای بنده من که بخیل نیستم که تو امید به غیر داری!
من هم از خودت می خواهم
رهایم نکن...
با بندهای جوشن کبیرت تو را میخوانم
خدایا امشب صدایم را گوش کن
صدایم را دوست نداری؟؟؟؟
یادم می آید نشسته بودم گوشه ایوان طلا
رو به رویم ضریح بود و زائر با چشم های بارانی
فکر می کنم دو ساعتی با آقا حرف زدم
همه چیز آرام بود
با اینکه حسابی در شام شهادت پدر امام حرم شلوغ بود
اما انگار همه جا سکوت بود مثل زندان امام موسی!
آنقدر که می ترسیدم صدایم را حتی کمی بلند کنم، انگار همه میشنیدند
خانمی پشت سر من روی صندلی نشسته بود
به من گفت قربون چشمهای خیس جوونت، منو هم دعا کن
زدم زیر گریه
انقدر هق زدم که دیگر او آرامم می کرد
-آرام باش دخترم
و با این جملات می سوختم، سوز از اعماق جانم بلند می شد
حرف می زدم و او خودش را به نشنیدن زده بود
سر روی در خانه امام گذاشتم حاجت دلم را زمزمه می کردم که همان خانم گفت
- ان شا ءالله دخترم
این حرفش آرامم کرد
می خواست مرا آرام کند از زندگیش گفت
از چند ماه توفیق اجباری ای که امام مهربانی نصیبش کرده
از کمر دردی گفت که باعث این توفیق اجباری شده
چرا این یادم آمد را نگفتم!
همه اش به من می گفت اگر ماه رمضان نیایی اینجا یک بهشت را از دست می دهی
چند بار و چند بار و چند بار گفت
حالا که شب قدر است، شب بخشش، شب استجابت دعا
-سرم را می چرخانم که عکس حرم را ببینم و دلتنگ تر شوم-
کاش میهمان امام مهربانی ها بودم
شاید آقا عنایتی می کرد

پ.ن1: امشب آقا امام زمان به همه مان نگاه می کند میان دعاهایمان جست و جو می کنند، چه کسی مرا دعا کرده؟ یادتان باشد ادیان دیگر اعتقاد به منجی دارند اما امام زمان نه! ماییم که مدعی انتظار ایشانیم، ناامیدشان نکنیم
پ.ن2: این شب ها همدیگر را فراموش نکنید، همه مان محتاج دعا هستیم، شاید دعاهایمان زنجیر وار همه مان را آزاده کرد و رسیدیم به محبوب، ان شاءالله
پ.ن3:ببخشید این روزها آشفته می نویسم و طولانی، آشفته ام و محتاج دعای شما!

شکسته بال
۲۵ تیر ۹۳ ، ۲۰:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

این روزها حال عجیب بی حالی دارم

اما خوشحالم که این روزهای بی حالیم را کسی دوست دارد

و او تنها کسی است که تنهایم نگذاشته است...

و البته چقدر سخت است نشان بدهی که تو نیز دوستش داری...

و این روزها عجیب دلم شکسته است

وقتی محروم می شوی از دیدن کسی که در میان بندگان خدا تنها کسی است که مادرانه دوستت دارد ...

محروم می شوی آن هم از سر خودخواهی

و تو فقط مجبوری سکوت کنی و به سرنوشت و تقدیر غمبارو پر از امتحانت کم محلی کنی

تا برود و کمتر سر به سرت بگذارت

اما انگار قرار نیست جایی برود هرچه بیشتر کم محلش می کنی 

گستاخ تر می شود و محکم پشت میکند به تو

آن وقت است که لجم می گیردو دلم می خواهد خرخره اش را بجوم!

من خون آشام نیستم

فقط کمی! عصبیم

و این روزها زندگی بدجوری نمک به زخم کهنه دلم می پاشد

نمی دانم بگویم چه طعمی دارد؟

یا چه رنگی دارد؟

یا اسمش چیست؟

هرچه است درد دارد

وقتی عزیزت جلوی چشمانت آب می شود و تو نمی توانی کاری برایش بکنی

و البته تو هم تنها کسی هستی که می توانی و باید! به او کمک کنی...

و اینجاست که حال بانوی قدخمیده ام را در صحرای کربلا کمی! و فقط کمی از کمی را درک می کنم


حالا که منتظر خبری هستم

می فهمم انتظار یعنی چه؟

و هر بار که به خبر در راه فکر می کنم

غربت آقا در قلبم چنگ می زند...

دلم پر می کشد به حرم امام مهربانی ها که دعا کنم برای فرج آقا

آخرین سفر مشهد، اولین بار که رفتم حرم استرس داشتم

بعد 5 سال دعوت شده بودم

از بست نواب صفوی وارد شدم

خادم حرم که مرا می گشت زل زده بودم توی چشمهایش

یک آن سرش را بلند کرد و گفت خوش اومدی 

انگار تازه فهمیدم کجام و دستپاچه تر شدم

پرده را که کنار زدم

سرم را انداختم پایین و یکراست رفتم صحن جامع رضوی

قدم می زدم

فکر می کردم و فکر

نمی دانم چقدر توی این صحن ماندم

هرچه بود یک عمر به من گذشت

رفتم باب الجواد دعا کردم

انقدر چرخیدم توی این صحن ها که یکهو دیدم جلوی سقاخانه ایستاده ام و کمی که بچرخم ایوان طلا

زنگ زدم به یکی از دوستانم

چقدر گریه کرد و من پا به پایش گریستم

رفتم توی ایوان نشستم

برای همه کسانی که در لیست توی دفترچه ام داشتم دعا خواندم

تک تکشان را

بعد هم بلند شدم و نماز خواندم و برگشتم به استراحتگاه

یعنی زیارت نرفتم

حتی به گنبد هم نگاه نکردم!

آن طور مرا نگاه نکنید

دیوانه امام رضایم دیگر...

-بقیه اش برای پست بعدی، قول می دهم زودتر بنویسم-


پ.ن1: شاید مجبور شوم از این وبلاگ به دلایلی نقل مکان کنم اما آدرس را حتما می دهم خدمتتان!

پ.ن2: دیشب میلاد امام حسن (ع) بود و امروز روز میلاد... عیدتان مبارک ... حال من اما خراب بود، نمی دانم احساس می کنم امام مجتبی آنقدر کریم است که مرا کشانده تا این روز تا دلم را دخیل بندم به دستان کریم ایشان و ایشان کرم کنند به حال زار من.. ان شاءالله

پ.ن3: دعایم کنید... لطفا...



شکسته بال
۲۲ تیر ۹۳ ، ۱۸:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

از بچه گی هایم هم عید را دوست نداشتم، عید که می شد دلم می گرفت... شاید می دانستم که حوالی یکی از همین عیدها دنیا قرار است خودش را سر من هوار کند

امسال کمی فرق داشت، کسی خودخواهی نکرد، و حتی زور هم نگفت!!!

خوش خیال بودن هم گاهی بدجوری کار دستم می دهد و یک خبر و شاید یک مهمان تار و پود خیال خوش را از سرم دور می کند، خیلی دور، مثل یک رویای دست نیافتنی...

روز 12 با استرسی لعنتی نیمه شب شد و یکهو همه چیز زیر و رو می شود

زمان می گذرد و فقط صدای خودخواهیشان است که سکوت تنهایی مرا می کوبد و می بلعد ...

این موقع است که بعد از ساعتها از چشمانم هم بیزار می شوم که نای همدردی با دل خونم را ندارد

این می شود که روز 13 را می خوابم، تا نشنوم، نبینم، وشاید هم چشمانم را رخصت دهم...

از جایم بلند می شوم-البته با کلی تلقین که "من دیگه گریه نمی کنم"- و چشمم به گنبد طلا در قاب روی دیوار خیره می ماند، هر چه رشته بودم پنبه شد!!! به همین سادگی و هق هق صدایم را خفه می کنم روی بالشم، و این درست لحطه ای ایست که "فقط"، او و حرم را می خواهم...

بالاخره بلند می شوم و می بوسم روی ماه حرم را...

حالا که "بیخیالی" را قبول می کنم، سراغ چیزی می روم که فکر نکنم، یک دنیا درس و کار و مسئولیت می شود گزینه های روی میز من... کمی حیران می مانم اما بالاخره همه را به لب طاقچه "به جهنم" می سپارم و لب تاب را روشن می کنم و لامپ را خاموش، تنها نور چراغ خمیده کوچه می آید داخل اتاق که خب به جای تحمل دیگر دوستش دارم...

نوحه می گذارم به یاد مادر، روضه ای به پا می شود، های های می گریم ، به یاد مادر غریبم زهرا، و آخرهایش هم یادی می کنم از مادرم زینب

و درست همین لحظه است که صدای ماشین عروس و عروسی هوار می شودروی بغض نشکسته گلویم و تاب نمی آورد... صدایم بلند می شود می ترسم از خودخواهیشان اما توانش را ندارم و بی خیال همه می شوم، شاید دلم به صاحب اشکهایم قرص است و خدا کند همین باشد


پ.ن: برای قرار دل بی قرارم دعا کنید که سخت محتاج دعای شمایم...


شکسته بال
۱۵ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۱۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ نظر