شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

شوق پرواز

پربیننده ترین مطالب

  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۷ بغض
  • ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ دوست

آخرین نظرات

پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صحن آزادی» ثبت شده است

چشم دوخته­ ام به گوشی­ ام...

منتظر پیامیم که خیالم راحت شود که...

"راه افتادیم..."

و این پیامی است که آب پاکی روی دلم می­ریزد!

و تازه باورم شده که جا مانده­ ام

و بدتر از همه احساس دردناکی که به بغض گلویم چنگ می­زند تا بیش­تر و بیش­تر هق هق کنم و بغض چندین و چندماهه را حالا بشکنم

چندساعتی با این حال می­گذرد

اما دیگر تاب نمی­ آورم، گوشی را برمی­دارم و به هفت­ تایی­شان پیام می­دهم

هرکسی از طن خود شد یار من...

یکی با فلسفه جواب می­دهد، یکی به گرمی دوستی­مان، یکی از دلتنگی می­گوید و جای خالی من، یکی زیبا آرزویی می کند:"ان شاءالله با هم کربلا..." و همراه همیشگی چندماه گذشته ­ام نگران است...

و من از همه­ شان دل نگران­ تر

حالا احساس می­کنم از این هفت نفر که هیچ، از همه دنیا جا مانده­ ام، حتی از کسانی که نرفته ­اند با آنها و کنار منند

نگاهشان می­کنم حس می­کنم چقدر خوشبختند و من چقدر جامانده و حسرت زده...

احساس دو طرفه بود و همه آنها هم نگران من شدند و من بیخیال ارتباطات روز!

گوشی را کنار گذاشتم و کتاب دست گرفتم

اما به دو خط نرسیده همه چیز جلوی چشمانم رژه می­رود و خاطرات بار آخر "زجرم" می­دهد...

روز خودش را لاک ­پشتی به شب می­رساند

و من لاک پشتی راهی هیئت می­شوم

مداح فریاد می­زند:"کربلا...کربلا...کربلا..."

و من فقط زار میزنم "یا علی بن موسی الرضا..."

می­دانم

میدانم نامه کربلای من دست ضامن آهوست...

حواسم که جمع مداح می­شود از 6 ماهه اباعبدالله می­خواند:

آب بیارید علی اصغر (ع) داره میمیره...

چشمانم را می­بندم، در حرم می­دوم تا سقاخانه صحن انقلاب، لیوانی برمی­دارم، پرازآب می­شود، میخواهم بدوم اما...

کمی صبر می­کنم به آب که نگاه می­کنم  فکر می­کنم چطور از اینجا تا کربلا...

لیوان از دستم رها می­شود و آب نقش زمین...

ناله­ های حسین حسین مداح چشمانم را باز می­کند و من هنوز میان هیئتم...

دلم می­سوزد و سر بلند می­کنم رو به آسمان بالای سقف این خانه...

چشمم روی بنر روی دیوار می­ ایستد

نور چراغ اتاق تهی خانه درست افتاده روی این بنر و بین الحرمین می­درخشد در این نور کم...

تصویر کربلاهم دیدن دارد...

-همان بنر است عکس بالا-

هرچه اینور و آنور می­کنم خوابم نمی­برد یا شاید اشک نمی­گذارد بخوابم

نوحه­ ای میگذارم و چشمانم را می­بندم

انگار صدای هق هق های بلندم را کسی نمیشنود یا من بیخیال دیگران شده ­ام

از صحن کوثر وارد می­شوم، می­دوم تا صحن آزادی، سلام می­دهم و از حوض رد می­شوم

درست جلوی فرش­ها، خودم را روی زمین رها می­کنم

باورم نمی­شود این منم؟

چشمانم را باز می­کنم و توی اتاقم

روبرویم تصویر گنبد طلا دوری را به رخ دلم می­کشد و من میمانم و هق هق و بالشم...

به خودم می­گویم قوی باش و خودت را بساز... ان شاءالله به همین زودی­ها

این بار با کمی آرامش چشمانم را می­بندم

هوای حرم دیوانه ­ام کرده...

این بار از طاق نقاره­ خانه می­دوم تا پشت سقاخانه

انگار که کسی دنبالم کرده باشد، خودم را پشت حریم امن سقاخانه قایم می­کنم

به ساعت نگاه می­کنم

درست همین الان است

چشمانم را می­دوزم به پنجره فولاد و  سقانه خانه و گنبد طلا و ...

این بار خوابم می­برد توی صحن انقلاب... 

پ.ن1: همه رفقا حرمند، حرم آقا امام رضا(ع)، دعا میکنند برای همه دلسوخته ها، مطمئنم...

پ.ن2:دلم برایشان از همین روز دومی تنگ شده...

پ.ن3:گاهی خدا نعمت ها را بدجوری به رخ آدم میکشد که قدر بدانیم، یکی از نعمت های بی شمار الهی را و یکی از این نعمت ها، دوستان زلالتر از آبی است که بی نهایت دوستشان دارم...

پ.ن4: منتظرم تا بیایید دوباره در آغوش تک تکتان پرواز کنم و با اعماق وجودم عطر حریم یار را استشمام کنم و فراموش کنم غمهای دون دنیا را...

پ.ن5: و مثل همیشه دعایم کنید...

شکسته بال
۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۹:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

دنبال دلیلم برای حالی که این چند شب داشتم

عزیزی می گفت حق داری اما اگر پیدا نمی کنی دلیلش را

به خود حضرت متوسل شو، جوابت را می دهد

خیلی خواستم اما جوابم را نداد

می دانم جواب را به دستم می دهد اما کاش توی همین شبها جوابش را می گرفتم 

تا می توانستم خدا را در آغوش بکشم و آرام آرام در آغوشش بگریم و او هم آرام آرام نوازشم کند

آرام آرام زار بزنم صد بند جوشن کبیرش را

پناه بگیرم زیر قرآن عظیمش

قسم بدهم به ارزشهای عالم که فقط پانزده تا هستن!

بِکَ یا الله ... بِمُحَمَّدٍ ... بِعلیٍّ ... بِفاطِمَةَ ... بِالحَسَنِ ... بِالحُسَین ِ ... بِعلیّ بنِ الحُسین ... بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ... بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ ... بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ ... بِعلیِّ بنِ مُوسی ... بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ... بِعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ ... بِالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ ... بِالحُجَّةِ.

و او آرام آرام در گوشم نجوا کند ، بخشیدم تو را...

به آخرش که می رسد، مداح فریاد می زند آقا کجایی؟! کجا قرآن بسر داری؟! کجا برای "ما" دعا می کنی؟! آقا کی می آیی؟!

کمی به اطرافم که نگاه می کنم

خیلی ها نشسته اند و حرف می زنند و می خندند

خیلی ها هول رفتنند

خیلی ها خوابند

خیلی ها مثل منند و بی معرفت! خشک شده اند...

فقط چند نفر! منتظرند

ای مداح! تو چه انتظاری داری که آقا بیاید...

ببخش آقا، بنویس برای تک تکمان:

"حر خواهد شد..."

بند 99 جوشن کبیر بودم 

همان خانم مهربان به من زنگ زد

همانی که توی صحن آزادی کلی حرف زدیم

همان جا بود و می گفت خیلی به یادت بوده ام

دلم شکست...

کاش منم کنارش بودم

کنار مهربانی که آقا امام رضا آنقدر دوستش داشته که بیمارش کرده تا از مشهد بیرون نرود

بماند آنجا و فقط توی بیمارستان مشهد درمان شود

توفیق اجباری!

همان شب می گفت این درد را دوست دارم

مرا همنشین آقا کرده

آنقدر دلم گرفته از عکس هایی که از غزه می بینم و بچه ها...!

حتی نمی توانم بنویسم ازشان

فقط نگاه می کنم و گریه می کنم

اما اینجا خوب حال تک تکمان را توصیف کرده

دعا کنیم برای سرنوشت این بچه های بی گناه و مادرانشان...

*عکس ها آنقدر دردناکند که بخاطر حال برخی از دوستان عکسی نمی گذارم*


پ.ن1: راستش می خواستم یک سری کارها را در دانشگاه  ببوسمو بگذارم کنار...!

اما نشد، حاجی نگذاشت، کاش فقط اجازه نمی داد، آتشم زد، احساس خاکستری دارم!

پ.ن2: دعا کنید درست تصمیم بگیریم، آقا روی تک تک مان حساب کرده، حسابش را به هم نریزیم...

پ.ن3: ان شاءالله به همین زودیها مهمان امام مهربانی ها شویم همه مان...

شکسته بال
۳۰ تیر ۹۳ ، ۱۴:۰۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ نظر